
گذشت لحظه های با تو بودنو در پاییز عشقماننامی از دوست داشتن باقی نماندچقدر زودگذر بود قصه من و توو در آنروز که دست بی رحم تقدیردرو کرد گندمزار دلهایمان راو تهی شد همه جا از عطر گل عشقو در کوچ پرنده های غمگیندر آن کویر آرزوشاعری دل شکسته و تنهامی نوشت شعری به یاد با هم بودن هاشعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنهاقطره اشکی به یاد همه خاطره ها .... ...
ادامه مطلب
در چشمانت عشقي است که پنهانش ميداريپنهانشان نمي تواني کردان چيز را که احساسشان مي کني بر زبان مي اورياگر تنها نامم را هر آن بر زبان آوري من آنجا خواهم بودنمي دانم چرا از من بدور مي افتينمي توانم شرحش دهم اين همان چيزيست که احساس مي شود که من مي بينماگر تنها نامم را هر آنهر آنهر آنبر زبان آوري من آنجا خواهم بوداطرافم را که نگاه مي کنم همه اش تو هستيولي تو هم بايد بگويي که من را مي خواهينگاهم کن تو همان چيزي هستي که من مي خواهم و اين حقيقت داردمن اينجاييم اگر تنها نامم را هر آن بر زبان آوری من انجا خواهم بوداطرافم همه اش تو هستی ولی تو هم باید بگویی که من ر...
ادامه مطلب